تبليغاتX
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
شنبه 19 آبان1386
من و راهی که باید...

ما در خیابان راه میرویم و به هیچ چیز جز آنکه باید فکر نمیکنیم.اما این موشهای صحرایی اهلی شده روانمان را بدجور پریشان کرده اند.ما هر چه زور میزنیم هیچ جایی را پیدا نمیکنیم که گربه نره هایش گربه  های مثلا نر را به جرم کشیدن بوی موش مجازات کنند.ما حتی به دنبال دلیل نیز گشتیم.ما فکر میکنیم این ابر گربه ها مسئول تله موشهای نیمه اوتوماتیک هستند.

در حالی که مسئله به آن مهمی را تقریبا حل کردیم با مردی مواجه میشویم که انگار از دیار ما نیست.شاید هم باشد و ما او را ندیده ایم ، آخر او افسرده است.خود را  به زمین میکوبد و گریه میکند.مردی با سنی حدودا چهل ساله چرا باید چیزی مصرف کند که اینجوری او را درمانده نشان دهد.آدم  فکر میکند از دنیا سیر شده و گریه هایش با صدای یلند آدم را یاد فیلم هایی می اندازد که در آن مرد فیلم واقعا کم آورده.اما آنچه ما میگوییم در فیلم هاست.اگر هم واقعی باشد مال کشورهای بیگانه است.همان ها که آن فیلم ها را میسازند.ما در اینجا جمشید هاشم پور را داریم که آخر کچلی است هر کس او را ببیند دیگر مشکلاتش خود به خود حل میشود .مردی که به تنهایی تمام نیاز های یک جوان را تامین میکند. این کچلی مهم است، خیلی هم مهم است.حتی یادمان است یک بار زن امین حیایی که که خودش بی حیاست سرش را از ته کچل کردو بدون پوشش های برزنتی در فیلم دیده شد و مقداری از ملت کله کچل ندیده را خوشحال کرد.البته هیچ کس به او جایزه نداد ولی حتما روزی این کار را خواهند کرد.

در حالی که این اراجیف را از یک طرف مغزمان به طرف دیگرش هل میدهیم صدای چرا گفتنهای مرد بلند تر میوشد.ما داریم سعی میکنیم که به خودمان بقبولانیم که در جایی که ما زندگی میکنیم ملت کچل نیز از زیستن سیر میشوند دلشان چند صد گرم مرگ میخواهد.

ما دیگر فکر نمیکنیم که آن مرد چیزی مصرف کرده.زیرا  او بلند شد و از چند هزار نفری که دوره اش کرده بودند و بدون تهیه بلیط فیلم میدیدند به خاطر قطع ناگهانی جزئیات زندگیش عذر خواهی کرد و در حالی که نفسش با دنده سنگین از قفسه سینه اش خارج میشد آرم آرم دور شد.

گیج نوشت : آنچه از مرد کچل نوشتیم  روایتی تخیلی بود از آنچه که در واقعیت رخ داد.شما نیز چون من فراموش کنید و همچنان تصور کنید که همگان خوبند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت9:58
دوشنبه 14 آبان1386
گم شده در راهی آشنا

روزي که تنها رهگذر خيابان من بودم ، باران تنها براي من ميباريد

و من، در هجوم افکار آلوده

در تراکم طلوع کثيفي ها

در روزگاري که تعداد سنگ قبر هايش بيشتر از خانه اي براي زيستن است

در ميان انعکاس ناله هاي بيصدا

در زير آسماني که خورشيدش فقط به هنگام تولد و مرگ ديده ميشود

گم شده در راهي که رفتنش بوي ماندن ميدهد

به دنبال جايي براي پنهان کردن تو ميگشتم

به دنبال نيستي که هست را فرياد کند

به دنبال چاره اي براي وحشت روح سرگردان در مقابل خاطرات خويش

به دنبال رسيدن به آنسوي لبخند

به دنبال زنداني که  خود را در آن آزاد سازم

 تا بمانم و زندگي کنم در جايي که هيچ ناداني را راه نميدهند

به دنبال جايي که با خود صلح کنم.

آري

در تراکم افکار آلوده

به دنبال جايي براي پنهان کردن تو ميگشتم

و اين منم

من؛ با هزاران من ديگر که تنهاييم را تکرار ميکنند

و تو

تو پنهان نميشوي

هستي

هستي و اي کاش نبودي

اي کاش نبودي ، تا صداي قدم زدن شبانه ام شبيه فرمان اعدام آن بيگناه نميشد

تو پنهان نشدي و من!

 گريستم

 گريستم براي خيابان هايي که مرا از تو دور ميساخت و شايد هم روزي مرا به سوي تو بازميگرداند!


گیج نوشت:ما فکر میکنیم ننوشتن آنچه در طور روز به آن میفکریم  و آنچه که ما را میگیجاند کار بسیار مهمی است و احتمال میدهیم کارمان اندازه یک دایناسور منقرض نشده بزرگ باشد.این را جدی گفتیم !


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت13:45
پنجشنبه 3 آبان1386
من و من!

من و من! عجب جمله مزخرفی!

 با این حال ما چهار ساله شدیم.


گیج نوشت: نیمه های شب بود.  نگاهای به آینه انداختم و....

یادم نبود هنوز خودمم ، آینه رو شکستم!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت18:24

RSS

www.Delet.blogfa.com