تبليغاتX
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
جمعه 13 بهمن1385
تا جنون دیگر راهی نیست

روز به پایان خود رسیده بود

 مرد با نگاهی عجیب رو به آسمان، به باریدن باران نگاه میکرد.او خود را همواره در راه ، در رفتن به جایی غیر از آنجا که بود میدید.پس خانه را ترک کرد و به راه افتاد. او نمیدانست به کجا میرود ! آن مرد میدانست که باید برود.مرد دیوانه وار راه میرفت راه میرفت.گویی مدتها منتظر راهی برای پیمودن بود.در ابتدای راهش خود را بر سر دوراهی دید. مرد عاشق  دوراهی بود،عاشق انتخاب های نادرست بر سر دوراهی.مرد بدون نگاه به راهی که بوی روشنی میداد  وارد کوچه تاریک شد.

 کوچۀ تاریک ،در شب بارانی کمی ترسناک به نظر میرسید.مرد میدانست که باید بترسد ! نه از تاریکی بلکه از انسانهایی که در تاریکی هستند.آن مرد ترسید و کمی آهسته گام برداشت. او در راه مردمی را دید که عینک آفتابی زده اند و میگویند که هوا آفتابیست. او نیز میخواست اینگونه فکر کند. اما آن مرد میدانست که هوا بارانیست پس از آنان دور شد و به راه افتاد.

همچنان که به جلو میرفت کم کم باریکه های نور ماه نیز از بین می رفت و مرد جلوی پای خود را نیز نمیدید و نمیدانست که به کجا گام بر میدارد.پس چراغ خود را روشن کرد تا همه جا را ببیند ولی زود آن را خاموش کرد.مرد فکر کرد که چراغ خاموش خطر کمتری دارد و با خود گفت:با چراغ خاموش خواهم رفت زیرا که نگهبان شب آن را روشن خواهد کرد.آن مرد چراغ خود را خاموش کرد و دوباره به راه افتاد. در تاریکی میوه ای پیدا کرد.بسیار خوشحال بود ولی وقتی کبودی روی میوه را دید آن را دور انداخت .او فکر کرد طبیعت یک فاحشه است! و فریاد زد طبیعت یک فاحشه است.بارن تند تر شد و مرد سنگین تر، به راه خود ادامه داد. در راه لحظه ای سایه ای را دید .مرد تنها بود. با دلهره به طرف سایه گام برداشت.سایه به یکباره ناپدید شد. سایه به کجا رفت؟ بارن میبارد و مرد به سایه فکر میکرد.او در راه تکه های سایه را که جا مانده بود دید و فکر میکرد که سایه آنها را جا گذاشته تا راهنمای راهش باشد. مرد نمیدانست از کجا می آید ولی میدانست به کجا می رود .او تکه ها را یک به یک برمیداشت و به راه خود ادامه میداد تا شاید سایه را پیدا کند.

مرد در راه صدای خنده شنید و ناخواسته به طرف صدا حرکت کرد.او بچه هایی را دید که به دور از چشم مادر ، در زیر باران نشسته اند و همدیگر را در آغوش گرفته اند و میخندند. مرد میدانست که فقط بچه ها میخندند و میتوان باور داشت که پشت خنده هایشان فقط خنده است. او نیز میخواست مانند آنها بخندد . "آن مرد همیشه میخندید.

او کودکان را ترک کرد  و به راه افتاد.ساعتها بود که او راه میرفت و همچنان امید به دیدن نور در انتهای راهش را داشت. مرد تنها بود و گویی دنبال همدمی میگشت تا شاید چند لحظه ای تاریکی را فراموش کند، ولی....! او در راه تکه کاغذی خشک پیدا کرد.چیزی نبود که با آن بنویسد، پس انگشتش را زخم کرد و با خون خود شروع به نوشتن کرد.....او چیز های نوشت که به هنگام خواندن چیز دیگری به نظر می آمد. او از سکوت ، روشنی،جهنم ، جنایت و مرگ نوشت ولی نوشته هایش هیچ اثری در تاریکی نداشت.

باران میبارید و مرد به راه خود ادامه میداد در راه بوی بدی احساس کرد.به طرف بو رفت. بو از مرداب بود.مردابی بزرگ که آرامشی خاص به انسان میداد.اما آن مرداب بزرگ مرده بود و مرگ را قبول کرده بود . مرد خواست مرداب را نجات دهد، تا خواست آب را وادار به حرکت کند بوی مرداب بدتر از قبل مشاش را آزار داد، مرد فهمید که مرداب نه به راحتی مرده و نه به راحتی زنده خواهد شد .!.مرد سرش را به طرف آسمان بلند کرد . باران کمی آهسته تر شده بود.خواست به راه خود ادامه دهد که سایه را در کنار خود دید.مرد نگاهی به سایه انداخت ، سایه بوی خاک میداد او از ترس ,به عقب گام برداشت..سایه از او جدا نشد. مرد فرار کرد ، سایه جزئی از او بود.مرد ایستاد و ساکت شد. سایه گفت........!

مرد نیشخندی زد و دوباره به راه افتاد.


پ ن :کسی میدونه سایه چی گفت؟

پ ن :ساعت 4.30 صبح و من مثل یه سیم خاردار له شده بیدارم.دقیقا نمیدونم دارم چیکار میکنم . ظاهرا ملت به این کار میگن فکر کردن. پیش خودم میگم من که بیدارم ، حداقل به یه چیزی فکر کنم که به دردم بخوره. مادرم میگه پاشو. خواب دیگه بسه لنگ ظهر شد. ساعت اطاق خراب شده ! من خوبم؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت23:40

RSS

www.Delet.blogfa.com