تو به دنيا اومدی . زير آسمان و بر روي خاک ،جنگ زندگي براي تو با گريه اي شروع ميشه.کسي توي او لحظه به پايان زندگي تو فکر نميکنه شايد اون لحظه فقط تو هستي که به پايان زندگي خودت فکر ميکني. و گريه ميکني از اينکه قدم توی جعبه مداد رنگي گذاشتي . تو ميدوني پايان زندگي چه رنگي ميشه؟! کاش اون لحظه ميتونستي حرف بزني . يا نه! ما زبون تو رو فراموش نميکرديم و تو ميگفتي که......

روزها ميگذره.......
خورشيد غروب کرده.مادر به گوشه اي خيره شده و میگه: وقت خوابته عزيزم. تو به راه مي افتي و مادر همراهیت میکنه. تو ميخوابي و به تکون خوردن هاي عروسک هاي رنگين بالای سرت نگاه ميکني.مادر فکر ميکنه و دنبال قصه اي ميگرده که براي تو تعريف کنه تا فردا وقتي اژدهاي بدون سر به ملاقات تو اومد تو بدونی که اژدها حتما سر داره !مادر کمي فکر ميکنه و عروسک ها رو از بالاي سرت بر ميداره و در حالي که خنده تصنعي به لب داره عروسک ها رو دور ميندازه و به جاي اونها بالاي سرت اسکناس آويزون ميکنه. مادر ميخواد قصه بگه ، و تو در فکر عروسک هاي خودت هستي، عروسک هايي که ميشد هر راز پنهان رو براشون گفت و باور داشت که راز نگه دارهاي خوبي هستن.مادر داره دنبال کتاب ميگرده و تو داري کتاب داستان هاي نقشينت رو ميبينتي که هر کدوم به گوشه اي پرت ميشن. مادر کتاب رو پيدا کرد. " عزيزم ميخوام امشب و شبهاي ديگه برات کتابي بخونم تا بتوني توي بورس سرمايه گذاري کني و راه و روش معاملات رو ياد بگيري."
مادر با جمله اي از يک اقتصاد دان که توي سر فصل کتاب نوشته شده شروع ميکنه و ادامه ميده...و در تمام اين مدت تو به تيک تاک ساعت فکر ميکني و به اينکه ثانيه به ثانيه زندگي وحشتناک تر ميشه.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت22:15

