تبليغاتX
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
چهارشنبه 3 آبان1385
ناگفته های یک عدد هرکول

مادرم میگه از وقتی که اوضاع اینجوری شده دیگه حال نفس کشیدن هم نداره.  من نمیفهمم یعنی چی!ولی معنی حال نداشتن رو خوب میفهمم.مادرم میگه بچه که بودی خیلی آروم بودی و هیچ وقت نه خندیدی نه گریه کردی درست مثل الان.راست میگه؛ممکنه بخندم ، ولی حال گریه کردن ندارم!.

تو کلاس که میشینم اولش خوبه ولی زود خوابم میگیره یه جوری که حال خمیازه کشیدن هم ندارم.حالا تو اون وضع معلم گیر میده که پاشو انشاء بخون.وای....!. کی حوصله داره تکون بخوره! حالا تکون که هیچ، چیزی ننوشتم!وقتی دارم آروم آروم میرم به طرف تخته سیاه یکی از بچه ها میگه:موضوع انشاء ورزش مورد علاقه است.حالا چی بگم؟میگه:بخون،میگم:به نام خدا ورزش مورد علاقه من خواب است!بچه ها میخندن وقتی تو جواب دبیر میگم که خواب درمانی هم یک ورزشه به این فکر میکنم که اصلا حال برگشتن به خونه رو ندارم.ولی مجبورم؛چون حال موندن تو مدرسه رو ندارم. موقع برگشتن به خونه هیچ وقت کسی رو نمیبینم از بس سرم سنگینی میکنه حال بالا گرفتنش رو ندارم.میرسم خونه؛ با هزار بدبختی خودم رو ولو میکنم تو اطاق. دادِ مادرم در میاد !آخ...باز هم باید کفش ها رو در بیارم !کی حال داره کفش در بیاره صبح کلی زحمت کشیدم تا پوشیدمشون.......وقتی در اطاقم رو باز میکنن همه از بوی گند جورابم میگن!خیلی خوبه ،  من بویی نمیفهمم چون اصلا حال بو کشیدن ندارم.............انگار یه خبرهایی هست !باز وقت خوردن غذا شد.باز حمالی شروع شد,من همیشه سِرُم های خوراکی رو به غذای خونگی ترجیه میدم،اوووه!کی حال جویدن غذا رو داره!.......صدای پدر بزرگم داره میاد . میگه برم غذا بخورم. پدر بزرگم  منو خیلی دوست داره.اون میگه من وقتی بچه بودم هیچ وقت از پدرم اسباب بازی نخواستم اون فکر میکنه من از اول فکرم دنبال چیز های بزرگ بود.آخ که پدر بزرگ نمیدونه من اصلا حال فکر کردن ندارم.خودم رو میکشونم پای سفره همه منو نگاه میکنن کسی از من انتظار سلام کردن نداره،کی حال داره سلام کنه.تنها کسی که درکم میکنه خودمم ,معمولا کسی به بشقاب من نگاه نمیکنه منم دست به کار میشم، یک لیوان آب گرم قاطی پلو میکنم تا تبدیل به آش بشه،غذا آماده شد حالا میتونم بدون جویدن قورط بدم.پدر بزرگم تنها کسیه که حالش به هم نمیخوره اون میگه من دارم اختراع کردن یاد میگیرم.بالاخرا یه روز میفهمه که من حال یاد گرفتن ندارم.......

 

بیحال 1

 

اینها که دیدین گوشه ای از دفتر خاطرات دوران کودکی بود الان نزدیک به......... ! اصلا نمیدونم چند سالمه حال شمردن سالها رو نداشتم. نمیدونم چرا ولی یک جورایی تغییر نکردم با همون بیحالی درسم تموم شد روزی که لیسانش گرفتم تومطب روانکاوم  با یه دختری آشنا شدم؛ وقتی دید تو چه وضعی هستم  بهم پیشنهاد داد برم غریق نجات بشم,ازش خوشم اومد به حرفش عمل کردم و باهاش ازدواج کردم برعکس خودم زنم خیلی باحاله (چیه؟چشما درویش. یعنی فکر ها درویش)تو عالم بی حالی بچه دار شدیم (عجیبه.. نه؟)هنوز صداشو نشنیدم، آخه دخترم همیشه خوابه! فکر کنم به مادرش رفته......خلاصه اینو میگم تا درس عبرتی باشه واسه آینده بشریت و رهنمودی باشه برای تمام فضانوردان.! ،درسته یه جورایی بیحالی باحاله ولی بعضی موقع ها به یک جاهای خطرناک میرسه, به قول مادرم که میگفت:

 بعضی موقع ها آدم حـــــــــال نـــــــفس کـــــــشیدن هــــــــم نـــــــــــداره!

 

بی حال2

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت22:56

RSS

www.Delet.blogfa.com