تبليغاتX
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
نـــــصب آگـــهی پــیگرد قـــانونی دارد
شنبه 22 مهر1385
دفتر خاطرات یک دختر جوان

پانزدهمین روز از پاییز

امروز اصلا حوصله ندارم،نمیدونم چرا روزهای پاییز کسل کننده .است.به بیرون نگاه میکنم،باورم نمیشه ؛هنوز اونجا ست.از پنج روز پیش تا حالا از صبح زود  تا دیر وقت شب توی خیابون ما قدم میزنه و مرتب رو به بالا ؛به پنجره ما  نگاه میکنه ،یک مرد بلند قد با ظاهری زیبا و چشمانی آتشین .وقتی رو به بالا نگاه میکنه من تظاهر میکنم که متوجه نیستم.

Alone


 
روز هفدهم                                      
امروز بارون خیلی شدیدی میاد و مرد بیچاره  همچنان تو خیابان قدم میزنه و بالا و پایین میره.به عنوان پاداش با عشوه بهش نگاه کردم و با دست براش بوسه فرستادم.با لبخند خیلی جذابی جوابم رو داد. این مرد کیه؟خواهرم میگه که این مرد عاشق اون شده وبه خاطر اونه که زیر بارون تو خیابون ایستاده.خواهر من چقدر ساده است!مگه ممکنه یک مرد مو سیاه  عاشق یک دختر مو سیاه بشه...؟مادرم میگه لباس های شیک تری بپوشید و بشینید کنار پنجره.مادرم هم نمیدونه این مرد کیه بهمون گفت: ((این مرد ممکنه یک شیاد یا کلاهبردار باشه,اما شاید هم یک آقای محترم باشه.))کلاهبردار!هه هه!مامی تو چقدر نادانی!


    روز هیجدهم                                    

خواهرم داره دیوونم میکنه؛بهم میگه که دارم زندگیش رو خراب میکنم.انگار تخصیره منه که اون مرد منو دوست داره،نه اونو!من یادداشتی رو انداختم تو پیاده رو.نه از روی قصد!داشتم نگاهش میکردم که جوابش چیه.اون مرد شیطون با گچ روی آستینش نوشت: ((بعدا)) بعد کمی بالا و پایین رفت و روی در باغ اون طرف خیابون نوشت: ((بله.باید همدیگر رو ببینیم!ولی بعدا))بعد چیزی که با گچ نوشته بود رو زود پاک کرد.آه،چرا قلبم اینطوری میزنه؟
روز  نوزدهم                                     

خواهرم با آرنج کوبید توی سینه ام.حیوون بدجنس حسود!ازش بدم میاد.امروز مرد توی خیابون جلوی یک مامور پلیس رو گرفت و در حالی که پنجره مارو نشون میداد مدت زیادی باهاش حرف زد.ماجرا داره پیچیده میشه!.نمیدونم ,حتما میخواد به مامور رشوه بده...آه که شما مرد ها چقدر مستبد و زورگو،در عین حال جذاب و شگفت آورین!

روزبیستم                                       

برادرم بالاخره بعد از مدت ها سرو کلش پیدا شد.اما حتی فرصت نکرد دراز بکشه.من میخواشتم اون مرد رو نشونش بدم.اما زود به پاسگاه پلیس احضار شد.

روز بیست و یکم                                   

حیوان پست!معلوم شد از یازده روز پیش تا حالا تو کمین برادرم بود.ظاهرا برادرم اختلاص کرده.امروز روی در باغ روبرو نوشت: ((حالا آزاد هستم.میتونیم همدیگر رو ببینیم)) خوک منفور!براش زبون در آوردم!

funny love


 برداشتی از داستان{از دفتر خاطرات یک دختر جوان}به قلم آنتون چخوف


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت19:27
شنبه 1 مهر1385
الهی دورت بچسبم!

داشتم به این فکر میکردم که سازمان های امور ماوراءالطبیعه کجاها دنبال چیزهای عجیب میگردن؟اونها هم مثل ما تو این دنیا زندگی میکنن پس تنها فرقی که دارن اینه که همه چیز رو به  دقت نگاه میکنن (البته واسه این کار حقوق هم میگیرن)پس یعنی این که ما همه روزه کلی چیز ماوراءالطبیعه میبینیم  بدون این که  متوجه بشیم.اینجاست که مخ معیوب به کار میاد ، کفشهام رو در میارم و میرم خیابون قاطی مردم ظاهراهمه چی سر جای  خودشه.

دنیای ما جایی شده برای رقابت های سالم و نا سالم همه تو فکر اینن که نسبت به بقیه برتری داشته باشن،هر کس یه جوری میزنه تو کله بغل دستیش تا خودش بره بالا.حالا این وسط من از کجا چیز ماوراءالطبیعه پیدا کنم؟

اصلا نمیدونم تو این اوضاع به هم ریخته باید از کجا شروع کنم!

The world

سعی میکنم مثل یک انسان بالغ فکر کنم و به راه حل برسم، و همرنگ مردم به کشف ماوراءالطبیعه های اطراف بپردازم اما...سعی میکنم...نه!زور میزنم...نه!نمیشه نتیجه ای حاصل نمیشه!حالا یک بار تو عمرم خواستم فکر کنم نمیشه ندای درونیم میگه که مشکل فنی دارم.

مشکل فنی .... مشکل فنی ...آها

گلاب بروتون میرم به خنثی ترین نقطه زمین15 ثانیه بعد...

اگر من بتونم حساب شش تا میلیونر رو در روز خالی کنم به عبارتی میتونم.......(من دنبال چی بودم؟)یه چیزهایی به مخم میزنه اما چرا اینجا؟نمیدونم چرا اما اینجا میتونم حتی به تعداد سلولهای قهوه ای پشه هم فکر کنم!پس نتیجه میگیریم که :

فکر انسان در محل مذکور بسیار آزاد تر میباشد به طور کلی تصمیم گیری هایی که در این محل انجام میگیرد بسیار معقول بوده و لازم الاجرا میباشند(شک نکنید)

با توجه به این تعریف که از جانب شخص من ارائه شده حس علم دوستیه من گل میکنه و به میمنت باز شدن مدارس چنین میفرمایم که: 

اگر فکر انسان در این مکان عملکرد بهتری دارد در این حالت امکان یاد گیری بسیار بالا تراست، پس چرا مدارس در چنین جاهایی برگذار نمیشود؟

چه بسا اختراعاتی که همه روزه از دانش آموزان شاهد خوهیم بود ،چه رمان هایی که نوشته نخواهد شد.فضایی آرام برای کسب علم  .(البته من هیچ تظمینی مبنی بر آرام بودنش نمیکنم)و............و آنگاه چه زیبا علم جایگاه خود را پیدا خواهد کرد.در این حال من به وجود خود افتخار خواهم کرد(دقت کردین گنده گنده حرف میزنم؟)

حال که آیندگان رو روشنایی دادم سری به تاریخ میزنم اندکی به تاریخ فکر میکنم و از خودم چنین میتراوم که:

اگر دانش آموزان عصر حاضر در آنجا اختراع میکنند !پس میتوان گفت:

بسیاری از دانشمندان و مخترعان ایده اولیه اختراعات،در این محل به مخشان خطور کرده!اختراعاتی چون تلفن،برق،هواپیما(البته حتما یکی از برادران تو توالت بوده واحتمالا بعدا که کار این یکی تموم شد اون یکی میره تو) اینترنت و.....بسیاری از دست آوردهای علم بشری.

اگر فرض بر درست بودن این مسأله بگیریم(البته کسی جرأت نداره اشتباه فرض کنه)به عبارتی میشه.....!یعنی اختراعات مهم بشر توWcانجام شده......؟من تا بحال برق و تلفن و...رو بو نکردم.فکر نکنم بوبده...ولی .............!یه زره بو میده!...وایسا بینم اینترنت هم قاطی اینها بود؟

 اوه...اوه...!آقا جون بو میده خانوم بو میده ...اصلا اینترنت بو میده!

 بو کن...بوی اینترنت رو احساس میکنی.چت بو میده!

مشترک گرامی دسترسی به این سایت... بو میده!

گوگل بو میده!

آقا صاحب اینجا کیه؟...بو میده....آقا..بلاگفا بو میده!

بابا  یکی در اون توالت رو ببنده!

 * درب تالاراندیشه پلمپ شد البته فعلا*

ولی بو قطع نشد! قطع نشد! قطع نشد!

چرا؟مشکلی هست؟ .

بو فقط از اینترنت نبود

یعنی....؟بابا جمعش کنید اصلا دنیای ما بو میده.!همه چی بو میده،

اگه تا بحال بو نداشت از الان دیگه همه چی بو میده شوخی هم ندارم.بو میده.....بومیـــ.........!

the world is deid

 یکی نیست به من بگه تو رو چه به امور ماوراءالطبیعه؟.

نتیجه اخلاقی رو هم خودتون پیدا کنید.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت23:25

RSS

www.Delet.blogfa.com