پانزدهمین روز از پاییز
امروز اصلا حوصله ندارم،نمیدونم چرا روزهای پاییز کسل کننده .است.به بیرون نگاه میکنم،باورم نمیشه ؛هنوز اونجا ست.از پنج روز پیش تا حالا از صبح زود تا دیر وقت شب توی خیابون ما قدم میزنه و مرتب رو به بالا ؛به پنجره ما نگاه میکنه ،یک مرد بلند قد با ظاهری زیبا و چشمانی آتشین .وقتی رو به بالا نگاه میکنه من تظاهر میکنم که متوجه نیستم.

روز هفدهم
امروز بارون خیلی شدیدی میاد و مرد بیچاره همچنان تو خیابان قدم میزنه و بالا و پایین میره.به عنوان پاداش با عشوه بهش نگاه کردم و با دست براش بوسه فرستادم.با لبخند خیلی جذابی جوابم رو داد. این مرد کیه؟خواهرم میگه که این مرد عاشق اون شده وبه خاطر اونه که زیر بارون تو خیابون ایستاده.خواهر من چقدر ساده است!مگه ممکنه یک مرد مو سیاه عاشق یک دختر مو سیاه بشه...؟مادرم میگه لباس های شیک تری بپوشید و بشینید کنار پنجره.مادرم هم نمیدونه این مرد کیه بهمون گفت: ((این مرد ممکنه یک شیاد یا کلاهبردار باشه,اما شاید هم یک آقای محترم باشه.))کلاهبردار!هه هه!مامی تو چقدر نادانی!
روز هیجدهم
خواهرم داره دیوونم میکنه؛بهم میگه که دارم زندگیش رو خراب میکنم.انگار تخصیره منه که اون مرد منو دوست داره،نه اونو!من یادداشتی رو انداختم تو پیاده رو.نه از روی قصد!داشتم نگاهش میکردم که جوابش چیه.اون مرد شیطون با گچ روی آستینش نوشت: ((بعدا)) بعد کمی بالا و پایین رفت و روی در باغ اون طرف خیابون نوشت: ((بله.باید همدیگر رو ببینیم!ولی بعدا))بعد چیزی که با گچ نوشته بود رو زود پاک کرد.آه،چرا قلبم اینطوری میزنه؟
روز نوزدهم
خواهرم با آرنج کوبید توی سینه ام.حیوون بدجنس حسود!ازش بدم میاد.امروز مرد توی خیابون جلوی یک مامور پلیس رو گرفت و در حالی که پنجره مارو نشون میداد مدت زیادی باهاش حرف زد.ماجرا داره پیچیده میشه!.نمیدونم ,حتما میخواد به مامور رشوه بده...آه که شما مرد ها چقدر مستبد و زورگو،در عین حال جذاب و شگفت آورین!
روزبیستم
برادرم بالاخره بعد از مدت ها سرو کلش پیدا شد.اما حتی فرصت نکرد دراز بکشه.من میخواشتم اون مرد رو نشونش بدم.اما زود به پاسگاه پلیس احضار شد.
روز بیست و یکم
حیوان پست!معلوم شد از یازده روز پیش تا حالا تو کمین برادرم بود.ظاهرا برادرم اختلاص کرده.امروز روی در باغ روبرو نوشت: ((حالا آزاد هستم.میتونیم همدیگر رو ببینیم)) خوک منفور!براش زبون در آوردم!

برداشتی از داستان{از دفتر خاطرات یک دختر جوان}به قلم آنتون چخوف
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت19:27

، کفشهام رو در میارم و میرم خیابون قاطی مردم ظاهراهمه چی سر جای خودشه. 




