شنبه 4 شهریور1385
دختری که عاشقم بود

از خواب که پا شدم حس کردم امروز یک روزیه متفاوت با بقیه روزها.آخرین باری که همچین حسّی رو داشتم یادم نیست,واسه همین هیچ دلم نمیخواست حسّم اشتباه باشه .اون رون با یک حال خاصی زدم بیرون, هوا بس ناجوانمردانه خوب بود!سر راه قرار بود دوستم رو بردارم. طبق معمول باید سه ساعت منتظر تشریف فرماییشون میشدم.بی حوصله از اینکه باز دیر کرده داشتم دنبال یه سنگی چیزی واسه شوط کردن میگشتم که یه هو یه صدایی اومد:
-- اِهم....سلام عرض شد حضرت آقا!
توجهی نکردم
--آره دیگه باید هم جواب ندی.میشناسمت، ولی یادت باشه بالاخره من غرورم رو شکستم و اومدم جلو ولی تو...
برگشتم. یه خانوم قد بلند و خوش تیپ، ساکت، پشت به من ایستاده بود.
یه لحظه اطراف رو نگاه کرم هیچ کس نبود, من بودم و اون.
اینجا چه خبره؟یعنی به من سلام داد؟
--باشه. حالا خودت رو بزن به خنگی ،به وقتش میگم ...
گفتم:ببخشید خانوم با منی؟
--اِ اِ اِ خیلی پر رویی روت میشه بپرسی؟!
گفتم:شرمنده من پشتم به شما بود ندیدم باید بپرسم که با منی یا نه؟
--آره دیگه یه چیزی هم بدهکار شدیم!
گفتم:اخه من...من...
نمیدونستم چی بگم لحن حرف زدنش طوری بود که انگار مدتهاست منو میشناسه، ولی چرا پشت به من ایستاده؟؟
--چرا حرف نمیزنی؟
گفتم:چی بگم؟
--خجالت میکشی؟
گفتم:اگه بگم نه دروغ گفتم. شما بگین.
--من حرفی ندارم .امروز تو باید توضیح بدی.باید حرف بزنی
گفتم:خوب من اسمم....
--باز میخوای از اون حرفای تکراری بزنی؟
گفتم:خوب مگه قبلا ما با هم...
--این حرفها رو صد بار شنیدم
گفتم:اگه میدونی چرا میخوای حرف بزنم؟
جوابی نداد
ساکت شدم و داشتم به این فکر میکردم که حسّی که صبح داشتم الکی نبود .من همیشه خواب
میدیدم که با کسی که عاشقش میشم یک ملاقات خیلی عجیب غریبی دارم.یک حسّی بهم میگفت
که این همون کسیه که مدتها دنبالش بودم.
یهو با صدای بلند خندید منم واسه اینکه کم نیارم خندیدم
--دیوونه
فکر کردم از اون دخترای باحال مشتیه
گفتم:قربونت با مرام
--میدونم بابا میدونم لازم نیست بگی
پس شوخی هم میکنه. گفتم:نکنه میخوای همینجوری پشت به من وایسی؟
--میدونی که میتونم
گفتم:میتونی اما..
--خوب که چی؟
گفتم:بیخیال هر جور راحتی
--قربونت برم،ناراحت شدی
گفتم:نه بابا ناراحت چیه! بیخیال.
-- دوست دارم عزیزم. بدون تو زندگی برام ارزشی نداره
آب تو دهنم خشک شد یعنی با من بود؟!
شنیده بودم که دخترا هم عاشق پسرا میشن، منم فکر کردم یکیه که منو دیده و .....
گفتم:ممنون شما لطف داری اما...
-- چــــی؟؟
گفتم:اگه اینقدر نپری به حرفم میگم چی !.
--آها... بابا ترسوندی فکر کردم چی شده
گفتم:چرا یه جور وایسادی که من نتونم ببینمت؟
--نمیتونم تو فقط به حرفام فکر کن.
گفتم:ببین نمیدونم کی منو دیدی و از کی تا حالا دوستم داری ولی اینو بدون که من خیلی
تنهام،هیچکس رو ندارم.باور کن.اگه من با شما باشم میتونم زندگی رو درک کنم،بفهمم میشنوی؟
باز ساکت شد.
خدا خدا میکردم دوستم کمی دیر بیاد.تو دلم آشوب بود که این خانومه که دوستم داره کیه؟اصلا
چه شکلیه؟
گفتم:خانوم شما اگه منو دوست داری! برگرد ببینمت
--خوب ...خودت چی؟
گفتم:راستش یه جوری گفتی دوست دارم که من در جا خشکم زد
--یعنی تو هم آره؟؟
گفتم:نمیدونم منظورت دقیقا چیه ولی یه حسّی نصبت به شما دارم که برام غریبه نمیدونم چیه.
--اگر ناراحتی بگو.اصلا من دیگه نمیام دیدنت!
گفتم:چرا؟چیزی گفتم که ناراحت شدی؟کاری کردم؟
نمیخواستم به همین راحتی برنجونمش و از دستش بدم از طرفی اون هم ساکت شده بودو حرفی
نمیزد.دلم طاقت نیاورد
گفتم:خانوم چی شد؟چرا جواب منو نمیدی؟
هر چی من بیشتر حرف میزدم سکوت اون سنگین تر میشد
داد زدم:خانوم با شمام؟چیزی شده؟ خـــانوم .یهو برگشت......
گفت:چیه آقا ؟چرا داد میزنی؟چته؟ چیکار داری؟
دهنم باز نشد که چیزی بگم! هنوز نمیدونستم چی شده .
دستش رو گذاشت روی هندز فری و گفت:الو... نه بابا ،با تو نیستم خوب بگو میشنوم....
و در حالی با موبایلش حرف میزد دور شد.
نمیدونم چقدر اونجا وایسادم ،خشکم زده بود.یه لحظه به خودم اومدم که دوستم داشت صدام میکرد که کجایی ؟ دیر شده راه بیفت.....ته دلم یه فحش آبدار به خودم و احساسم و هرچی روز متفاوتِ دادم و گفتم : راه بیفت.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت17:53