یکشنبه 29 مرداد1385
قاصد عشق
کنار ش بود و با اون نبود.
بهش تکیه میداد و فکرش جای دیگه بود.
لبخند میزد اما برای کی؟
روز اولی که صداش رو شنید درست همون جا ایستاده بود
براش خاطرات زیادی داشت . روز هایی که اونجا بود گذز زمان رو حس نمی کرد اونجا که بود دوست داشت همیشه بارون تا کسی گریه هاش و نبینه.
تو غم و شادی تنها جایی بود که داشت.
اونجا رفتن و ایستادن کنارش آرومش میکرد.
اسمش رو گذاشته بود قاصد عشق.
آخه اون عاشق بود،عاشق صدایی گرم.
اون روز هم باید میرفت
به جایی که یکی انتظارش رو میکشید.
به راه افتاد،
مثل همیشه خلوت بود و کسی نبود بگه آقا زود باش.
کارتش رو گذاشت تو تلفن عمومی اما....!!!!!.
نه امکان نداره!
یعنی خرابه؟ یعنی...!
قاصد عشق مُرد. یعنی خراب شد
تلفن عمومی که خلوت باشه سراغ ندارین؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت17:33
شنبه 7 مرداد1385
لحظه دیدار تو
پریشونم،نمیدونم چیکار کنم مدتهاست ندیدمش نمیدونم چی میخواد بشه ،فکرم کار نمیکنه؛مثل همیشه میزنم بیرون.نصف شبه کسی تو خیابون نیست انگار بادی جریان نداره مثل خون تو رگ های من .لی قدم زدم تا راه خوبی پیدا کنم ولی…لعنت به من که به هیچ دردی
نمیخورم انگار بی فایدست بر میگردم خونه،عجب شبیه امشب خوابم نمیاد،خدایا چکار کنم؛آخه تخصیره من چیه خودت که میبینی نمیتونم برم جلومیخوام ولی نمیشه با حرفی که اون زد… با خودم گفتم اگه بنا به رسیدن باشه اگر قراره این دوری ادامه نداشته باشه اگر بعد از این همه وقت قراره ما به هم برسیم اگر قراره من بشینم کنارش آروم نگاهش کنم و بهش بگم چی کشیدم و…هیچی بابا ول کن دیگه وقتشه،دل رو زدم به دریا مرگ یه بار شیون هم یه بار.سلام کردم ،
خیلی خشک جوابم رو داد
گفتم:دیدی…
گفت :اومدی نه
گفتم:آره من سره حرفم هستم
گفت:نه آقا پسر دیر اومدی
گفتم:خوب عوضش اومدم
گفت:اینجور اومدن به هیچ دردی نمیخوره،دیر اودی عزیز دیر اومدی
گفتم:چی چی رودیر اومدی،نگاه کن ای منم خوب به چشمام نگاه کن میبینی؟
گفت:اومدی,دیر اومدی؛دیگه چیزی نیست چه باشی چه نباشی
گفتم:هیچ میفهمی چی میگی،
گفت:آره
گفتم:یعنی این همه وقت
گفت:این همه وقت هم هیچی نبوده،هیچی
دنیا رو سرم خراب شد
نمیدونستم من گیج میخورم یا.!؟
یه علامت سوال بزرگ دور سرم میچرخید ؛یعنی به همین راحتی تموم شد
یعنی تا حالا هیچی نبود؟
نتونستم تحمل کنم برگشتم با صدای بلند گفتم:…. که یهو با صدای خودم از خواب پریدم
تمام بدم خیس عرق بود
خدایای این چه کابوسی بود یعنی من حتی تو خواب هم نمیتونم بهش
برسم یعنی…؟
رفتم حیاط هنوز تو فکر خوابی هستم که دیدم
خیلی سستم دلهره عجیبی نصبت به فردا داشتم
تو اون وضعیت بهترین راه خوابیدن بود
به هر جون کندنی بودشب و روز کردم.
هنوز منگم .اومدم بیرون؛ مادرم میپرسه :چته تو؟
گفتم:هیچی فقط
پرید رو حرفم و گفت:فقط دروغ نگو من که میدونم چته
گفتم:یعنی شما..؟
گفت :آره
جون تازه ای گرفتم، انگار منتظر همچین حرفی بودم
دیگه وقتش بود،وقت تلاش برای چیزی که خیلی وقت بود من و..!!!
رفتم حاضر شدم و به راه افتادم
توی راه مدام سعی میکردم بهش فکر نکنم ,فکر میکردم روبرو شدن با
حقیقت بهتر از تو رؤیا سیر کردنه
میدونستم کجا برم مستقیم رفتم پیشش
ضربان قلبم به طرز وحشتناکی بالا رفته بود نفسم بالا نمی اومد قفسه
سینم چسبیده بود به ستون فقراتم
کم کمدارم نزدیک میشم
رفتم جلو
سلام کردم
خیلی گرم جوابم رو داد
برخورد اولش باعث شد آروم تر بشم
با همون لبخند همیشگی گفت:بالاخره اومدی!؟
گفتم:آره دیگه
گفت:میدونستم میای منتظرت بودم
یه نگاه به اطرف انداختم؛ دلم هری ریخت؛ گفتم :نکنه اونو..؟
خندید و گفت:نه بابا میدونستم میای واسه همین واست کنار
گذاشتمش،اوناها توی جعبه کنار کفش سفیده.
سریع بازش کردم,آره خودش بود همون کفشایی که میخواستم
گفتم:خوب قیمتش چی هنوزهم همون قیمت قبلی؟
گفت:مگه تو این کفشها رو نمیخوای؟
گفتم:چرا میخوام
گفت:خب سر قیمتش باهات راه میام
انگار دنیا مال من بود از خوشحالی این که هنوز کفش هارونفروخته و
برام نگه داشته نمیدونستم چیکار کنم
اون لحظه همه چی رو میتونستم حس کنم
زمین داشت دوره خورشید میچرخید
باد با گلها حرف میزد فکر میکنم میگفت که من بالاخره به آرزوم رسیدم
میتونستم آوازه پرنده هارو بشنوم
شبنم صبحگاهی داشت پرواز میکرد و ....
دنیا زیباست اگر آشغال نریزیم!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت13:38