چهارشنبه 28 تیر1385
غروب
روی نیمکت نشسته
پشت به من
چند لحظه ای هست که زیر نظر گرفتمش
بی حرکت به روبروش نگاه میکنه
خورشید کم کم داشت غروب میکرد
کسی این اطراف نیست
حس فضولیم گل کرد و رفتم جلو
سلام کردم
جوابمو داد
میخواستم بگه اجازه هست که…
گفت بشین جا هست
صدای آرومی داره .یک عینک آفتابی زده و زل زده به روبرو
نشستم کنارش
اون هم ساکت نشسته
انگار منتظر حرفی از منه
سکوت کمی طولانی شد
جلومون منظره زیبایی هست
گفتم:قشنگه نه؟
گفت:چی؟
گفتم:غروب
گفت:آره
گفتم:ابرهای دوروبرش قشنگترش کرده
گفت:آره
گفتم:اون ابر کوچیک رو میبینی؟
چیزی نگفت و ساکت شد
من هم ساکت شدم
هر دو خیره شدیم به روبرو
تمام مدت حتی یک لحظه هم سرش رو بر نگردوند
آروم گفت:میتونم حسش کنم
گفتم:چی رو؟
گفت:سرخیش داره بیشتر میشه
گفتم:آره
انگار داشت جون میگرفت
گفتم:خورشید رو دوست داری؟
گفت:باید میرفت!
گفتم:کی؟
گفت:همونی که داره میره!
گفتم:آها،خورشید رو میگی
جوابی نداد و ساکت شد
گفتم:نگفتی؛خورشید رو دوست داری
گفت:آره
گفتم:خوب چرا از رفتنش خوشحالی؟
گفت:اون نرفت،مرد
گفتم:نه بابا نمرده
گفت: بر نمی گرده
گفتم:نوچ فردا دوباره سرو کلش پیدا میشه
دوباره گفت:بر نمیگرده؛رفت یک جای دیگه
گفتم: کجا؟جایی نداره بره
گفت:مطمئن نیستم ولی ایندفعه پیدا میکنه
گفتم:حالت خوبه مگه هتل که پیدا کنه
گفت:تو چی فکر میکنی؟
گفتم:ببین…حرفم رو قطع کرد و گفت:فکر میکنی دیوونه شدم؟
گفتم:نه،فقط خورشید رو دسته کم گرفتی.اینقدر ها هم بی معرفت نیست جایی نمیره ،یعنی میره ولی.. گفت:ولی چی؟
گفتم:ولی حتما بر میگرده
گفت:چرا؟
گفتم:چی چرا؟
گفت:ما مجبورش میکنیم نه؟
گفتم:حالت خوبه؟
گفت:زیباست،با شکوهه
گفتم:خوب که چی؟
گفت:ماها قدرش رو نمیدونیم
به شوخی گفتم:خوب سفارش میکنم یه سمینار بزرگداشت براش برگذار کنن
فریاد زد و گفت:خواهش میکنم دیگه بر نگرد
گفتم:چرا؟
گفت:برنگرد
صداش تغییر کرد انگار داشت گریه میکرد ولی جلوی خودش رو میگرفت
چند لحظه ای ساکت شد
گفت:فکر میکنی جایی که میره بهتر ار اینجاست
گیج شده بودم ولی گفتم:نمیدونم
گفت:فکر میکنی اون هم ما رو دید؟
گفتم:کی خورشید؟
گفت:اگه از زل زدن ما ناراحت شده باشه چی؟
گفتم:نمیدونم
انگار به هم ریخته بود ،داشت عزیزش رو از دست میداد و بهترین هارو براش آرزو میکرد نتونستم تصور کنم چه حالی داره تو این فکر بودم که اصلاچی به چیه؟
عصاشو باز کرد،زیر لب زمزمه میکرد دیگه بر نگرد دیگه…و در حالی که عصاشو به زمین میزد تا مانعی توراهش نباشه آروم آروم دور شد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت18:16
چهارشنبه 21 تیر1385
جام جهانی در Delet
جام جهانی تموم شد
به همین سادگی و به همین خوشمزگی.
البته یک زمانی شروع شده بود.
مثل هر اتفاق دیگه ای.
تیم ملی ایران یا بهتر بگم ستارگان پارس هم تو این رخداد شرکت داشتند
شونصد نفر به همراه این بزرگ ستارگان به آلمان رفتند تا تماشاگران جام جهانی رو از نزدیک ببینند.
پسر خاله مدافع راست تیم نوژن، فامیل های درجه شش رئیس باشگاه شموشک، برادر نا تنی استاد اسدی وتمامی بزرگانی که در پیشرفت کونگفو نقش داشتند در بین این افراد دیده میشدند.
خلاصه به هر شکلی بود رفتن.
در ایران وضع مثل همیشه نبود ،همه منتظر رسیدن جام جهانی بود بودن
پس کوتاه از اوضاع اون روزها
شبکه 3 بازی ها رو مستقیم پخش میکرد.
و ما کلی خوشحال بودیم که استعداد های سانسور فرصتی برای عرض اندام پیدا کردند.
بعضی موقع ها به جای یک چیز هایی که اصلا به ما ربط نداره چی
به طوری که ما نفهمیم و نفهمیدیم(مثلا) تصاویر بازی ایران استرالیا رو پخش میکردند تا در شهرضا و قزوین به خداداد به خاطر زدن آن گل ناجوان مردانه به اسطوره معرفت مارک بوسنیچ فحش های ناموسی بدن.
ما در بین بازی ها علاوه بر شکستن تخمه پیام های بازرگانی میدیدیم زیرا که شبکه 3 برای پخش بازیها از N عدد اسپانسر استفاده کرد.
سوزن نخ آرمان دوز، مهد کودک شهرضا ، ماهی آکواریوم عسلویه ، لوله بخاری...و تعدادی از شرکتهای بزرگ گینه قدیمی جزء این اسپانسرها بودند.
البته نا گفته نماند CD های جام طلائی نقش مهمی داشتند،تا جایی که فرمودند:آخه با ماشین هایی که ما براتون میدیم پول این CD ها چه ارزشی داره!!
موسیقی عضو جدایی ناپذیر زندگی ما
(ممد گیتار بلد بودی؟
-آره چطور
هیچی آبجی بیژن یه شعر گفته باحاله، حسن خوش صدا هم گفته اگه آهنگش غمگین باشه باهامون را میاد
-ای ول...)
با تشکر از تمامی خوانندگان این ور آب اون ور آب وسط آب جزیره همسایه و...که با صدای خویش یار سیزدهم تیم ملی بودند .
ببخشید که ضایع شدید از صدای شما در جام های جهانی دیگری استفاده خواهد شد.
بگذریم کمی از جام جهانی دور شدیم .
اگه کمی خلاصه بکنم این که ستارگان پارس مثل خیلی از تیم ها حذف شدند(البته با فضاحت).
ما موندیم و یک جام جهانی با کلی دیدنی(جای ما خالی)البته عکاسان محترم لحظات رو شکار کردن و ما شاهد عکس های باحالی(باحال در اینجا به معنای هنری میباشد لطفا فکر بد نفرمائید )بودیم،بعد از حذف تیم ملی کار ما سخت تر شد چون همزمان با دیدن بازیها باید افرادی رو ترور شخصیتی میکردیم؛
که علی دائی یکی از اونها بود.
البته نمیشه گفت سخت چون ما برای این کار افراد مجربی داریم(یارو رو ضایع میکنن برات باقلوا)که از این افراد استفاده شد و ما وظیفه خندیدن و تأیید حرفاشون رو داشتیم.
جونم براتو بگه که داشتیم مثل بچه آدم میخندیدیم که برزیل مدافع عنوان قهرمانی در حالی که بهترین بازیکن جهان نتونست حتی یکی از هم تیمی هاشو دریبل کنه حذف شد.
تیم ها یکی یکی رفتن (آرژانتین،انگلیس ...)ما موندیم و ایتالیا &فرانسه
فینال:
بازی شروع شد،زیدان به قصد کشت مدافع ایتالیا رو زد؛ بعد داور سوت زد گفت تموم شد،ایتالیا قهرمان شد.
,خدا رو شکر تو سرو کله هم زدن ایتالیا ئی ها به طور کامل پخش شد کلی خوشحای کردن یاد گرفتیم . فردوسی پور تو کف مراسم بود و هی میگفت چه تشویقی میکنه این مارادونا(تا ما بفهمیم که عادل دیگه بازی استقلال رشت رو با شهید قندی گزارش نمیکنه) همه منتظر اهدای مدال بودیم که بزرگ بلای آسمانی(زن)نازل شد.4 تا زن با 4 جفت پای نیمه لخت
هیچی به هیچی هی منتظر دادن مدال شدیم ولی به جای اون گل های بازی(برای آن دسته از عزیزانی که هم اکنون به جمع ما پیوستند )پخش شد.
بعد اسطوره اجرای بر نامه های ورزشی؛آن مجری برنامه کشتی کج(اجازه هست و دایره مسی) آن کس که میتوانست با قویترین مرد ایران شوخی کند گفت:خوب این هم از فینال جام 18 آقای کارشناس راه های رسیدن به گل چی بود؟
و تو اون لحظه ما فهمیدیم که وقت خواب رسیده.و باید از فردا منتظر دیدن سریال خاله سوسکه باشیم(*خداحافظ جام جهانی*)
برا اینکه نگید نا مرد بود
چند تا عکس هنری و غیر هنری
از جام جهانی 2006
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت14:0
پنجشنبه 15 تیر1385
تولدی دیگر
هوا تا ریک شده بود.
مه رقیقی تو هوا بود.
دخترک هراسان وارد مطب دکتر شد.
هنوز از گرد راه نرسیده سراغ دکتر رو میگرفت.
با سر و صدایی که راه انداخت دکتر از اطاقش بیرون اومد
-آقای دکتر مادرم ٬ مادرم حاش خوب نیست...
و در حالی که دست دکتر رو میکشید ازش میخواست که باهاش به عیادت مادرش بیاد.
اما دکتر گفت برای عیادت مریض ها به خونه کسی نمیره
دخترک اصرار میکرد و دست دکتر رو میکشید
با اینکه مطب دکتر شلوغ بود اما اصرار دخترک باعث شد که دکتر همراه با دختر بچه به عیادت مادرش بره..
حال زن خوب نبود.دکتر به موقع رسیده بود.
دم دمای صبح بود
دکتر هنوز بالای سر زن بود.
کم کم حال زن داشت خوب میشد
وقتی به هوش اومد
به سختی حرف میزد
با همون حال از دکتر تشکر کرد
دکتر گفت :از من تشکر نکنید از دخترتون تشکر کنید که وادارم کرد بیام اینجا.
زن گفت :ولی آقای دکتر دختر بچه من ۳ سال که مرده.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت22:51
شنبه 10 تیر1385
شب عجیبی بود!

نشسته رو به روم.
زل زده توی چشمام.
خیره نگاهم می کنه و چیزی نمیگه
بهش نگاه می کنم و سرما تمام تنمو فرا می گیره
انگار یه دست یخی قلبمو محکم فشار میده
اما بعد بهتر میشه
دستشو طرفم دراز میکنه
اول شک میکنم
دو دل میشم که دستشو بگیرم یا نه
سمت راست بدنم یه حرکتو حس میکنم
دستمو به طرف دستش میبرم
چقدر گرمه
تا به حال اینقدر گرما رو شدید حس نکرده بودم
ولی دستم نمی سوزه
گرماش مطبوعه
اون نگاه سرد و یخی و حالا این گرمای سست کننده
دستم به دستش میخوره و یکدفعه همه چیز تار و مبهم میشه
همه چیر توی اتاق مرتب من به جریان میفته
پنجره انگار داره ذوب میشه و از دیوار راه میگیره کف اتاق
سکوت کر کننده شده
یکی از گوشامو با دست دیگم می گیرم که صدای سکوت اذیتم نکنه
احساس می کنم هیچ وزنی ندارم
احساس فوق العاده خوبی دارم
یه گرمای عجیبی توی تمام بدنم جریان داره
ولی کرخت نیستم
حالا تمام حواسم قوی تر شده
یه صداهایی میشنوم که قبلا نشنیده بودم
احساس میکنم دارم از زمین کنده میشم
مثله یه قاصدک وقتی فوتش میکنی
دستم هنوز توو دستشه و داریم هی بالا تر میریم
به سقف اتاق میرسیم
ازش رد میشیم
.....
اینجا خیلی زیباست
اونقدر که نفسم بند اومده
اینجا هیچ حرفی نگفته باقی نمی مونه که هی گلوتو قشار بده و چنگ به دلت بزنه
نه دیگه بغضی نیست
رضایت و آرامش تمام وجودمو فرا گرفته
من هیچی نمی خوام.
میتونم راحت چشمامو ببندم و به هر جایی که توی ذهنم تصور می کنم پرواز کنم
به یه درخت فکر میکنم و یه سایه ی وسیع زیرش و یه سیب روی نزدیک ترین شاخش
بعد از چند ثانیه من اونجام زیر سایه ی همون درخت و سیب درست جلوی صورتمه
برش میدارم و گازش میزنم
خوشمزه ترین چیزیه که تا به حال تو تمام عمرم خوردم
.........................
من مردم...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت19:25
پنجشنبه 8 تیر1385
و این است راز آن....
فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت20:50
چهارشنبه 7 تیر1385
تاج گذاری دلت
سلام
همون طور که گفتم این پست مربوط به سیر تکاملی بی مهرگان و نحوه در گیری دنده ها در گیر بکس نیست در واقع مطالب زیر هیچ ربطی به زندان گووانتانامو نداره پس موضوع اصلی ما این که:
۱:در هنگام ورود به وبلاگ درب WC را ببندید.
۲:لطفأبا کفش وارد نشوید.
۳:داشتن پوشش مناسب الزامیست(از ارائه خدمات به افراد بد حجاب معذوریم).
۴:از ریختن زباله خودداری فرمایید.
۵:حتی الامکان گوشی های موبایل خود را خاموش کنید.(حتی نوکیا)
۶:No SMOKING
۷:در هنگام خواندن مطالب کمر بنده ایمنی را ببندید.
۸:در قسمت نظرات یادگاری ننویسید.
۹:قیمت اجناس مقطوع می باشد(حتی آب طالبی).
۱۰:{...}(سانسور شد).
۱۱:از تک تک مطالب کپی بردارید.
۱۲:مسواک رو فراموش نکنید.
۱۳:در قسمت جستجو دنبال پسورد یاهو هلپر نگردید.
۱۴: ۱۸+ها وارد شوند.
۱۵:از فرزندان دلبند شما بعدأ در وبلاگ های دیگری پذیرای خواهد شد.
۱۶:جلوی درب وبلاگ پارک نفرمائید.
۱۷:در صورت ارتباط با القاعده لطفأ فتو کپی شناسنامه خود را برای مدیریت وبلاگ بفرستید.
۱۸:در قسمت نظرات از فحش های بی ناموسی استفاده نکنید(لطفأ)
۱۹:در هنگام ورود به دلت صحفه های اضافی را ببندید.
۲۰:در هنگام خروج آهسته خارج شوید و از شکستن در و پنچره وبلاگ خودداری فرمایید.
قوانین فوق دارای هیچ گونه ماده و تبصره نمی باشند .در ضمن مدیریت دلت هیچ گونه مسئولیتی در قبال حفظ وسایل شخصی شما ندارد (وسایل شخصی» مخ شما).
اگه خدا بخواد از پست بعدی کار وبلاگ شروع میشه.(بازگشت دایناسور ها در پست بعدی دلت)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت21:4
سه شنبه 6 تیر1385
آزمایش میشه 1 2 3
سلام
اصولا یک انسان عاقل و بالغ برای پست اول وبلاگش باید مقدمه ای راجع به همه چیز(غیر از وبلاگ)بنویسه.
جملاتی که شما در پایین مشاهده میکنید همانا یگانه مقدمه عالم وبلاگ هست که اینجانب من(یعنی کاوه)طی یک دوره فشرده تحقیق و تفحّص در دنیای علوم فرا زمینی و سیری در دائرةالمعارف و نگاهی به
فلسفه تنفس سنگهای زینتی به رشته تحریر درآوردم .و با رشادتی خاص برای شما تایپ کردم(البته با غلط املایی
)
همون طوری که به استحضار رسید من کاوه هستم.وبلاگ دلت(Delet)رو باز کردم تا اون چیزایی که دلم
می خواست بشنوم رو تو وبلاگ بنویسم ، چیزهایی که هیچ جا نتونستم پیدا کنم ( من نمیدونم چی می خوام شاید واسه همینه ...).
من دوست دارم قدم اول رو محکم بردارم. ( برای همین کمی سیمان سفید قاطی مقدمه کردم )
ما هدفهای بسیار بزرگی خواهیم داشت. ما ( یعنی من و شما ) با هم میریم به رقابت با گوگل و یاهو( اگه وقت شد یک کمی هم سر به سر msn .amazon یا سایتهای درپیتی مثل اینها گذاشتیم )
از اونجایی که هر جامعه ای برای پیشرفت باید دارای یک سری قوانین باشه بنا بر این من هم یک سری قوانین برای دلت وضع کردم که در پستهای آینده به آن اشاره خواهد شد .
البته قوانین دلت با دقت بسیار زیاد و همکاریه صمیمانه ی اعضای محترم عقده اییان دربند و با در نظر گرفتن استانداردهای بین المللی (ایزو ۹۰۰۱ ایزو ۹۰۰۲ ایزو جام جهانی۲۰۰۶ آلمان و...)وضع شدن.
قابل ذکره که مدیریت دلت (منو میگه
)تصمیم گرفته برای نظارت بر چگونگی اعمال قوانین هیچ گونه
ایست باز رسی در وبلاگ نصب نکنه و به هیچ کس گیره سه پیچ آلمانی مبنی بر عمل به قوانین نده(این کار جهت برداشتن اولین گام در راستای اعتماد متقابل صورت میگیره)
پسورده ورود به بخش مدیریت وبلاگ در اختیار متقاضیانی که مبلغ ۱۰۰۰۰۰ ریال رو به شماره حساب من در بانک سوئیس واریز کنند داده خواهند شد تا به موقعش هر چه دل تنگشان میخواهد بگویند
(الکی.جدی نگیرید
)
از الان بگم که قصد فروش وبلاگ رو ندارم لطفآ سوال نکنید.
راجع به دلت عرض کنم که این وبلاگ سیاسی،اجتماعی،فرهنگی.هنری.عاشقانه،طنز یا... نیست.
شما در دلت همه چیز میبینید(دریغ از یک کلمه به درد بخور)میتونید توی سرچ دنبال همه چیز بگردید(از جستجوی کلمات که امکان فیلترینگ وب بلاگ را فراهم سازد معذوریم
)
اصولا من همه چیز رو به روشنی و به وضوح توضیح میدم(حتی شما هم فهمیدید چی میگم)بنا بر این جای هیچ گونه سوالی راجع به مقدمه وجود نداره لطفآ اصرار نکنید.
به امید تحول دنیای مجازی توسط دلت.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نویسنده ناشناس ،ترجمه توسط کاوه در ساعت20:45